بدون عنوان
ماه پنجم (من و فرشته ام) خرداد 1390 خدارو شکر حالم خیلی بهتر شده بود و دخملی هم کلی بزرگ شده منم کم کم کمر درد و دل دردام شروع شدن زیر دلم خیلی درد می کرد ولی در حالت کلی خوب بودم خیلی بهتر از اون موقع ها که ضعف می کردم نمی تونستم از جام بلند شم &nb...
نویسنده :
سارا
15:03
بدون عنوان
ماه ششم (من و فرشته ام) تیر ماه 1390 پوست كودك حالت چروكيده دارد. اگر الان متولد شود نياز به مراقبت و احتياط فراوان دارد. حركات كودك شديدتر ميشود. به صداها پاسخ ميدهد. این ماه عروسی داداشمه و من هم چمدانمو بستم و راهی شدم روز 2 تیر با علی رفتیم تهران علی جونم روز سوم تیر برگشت تبریز و من موندم پیش مامانم کلی کار داشتم خرید لباس دیدن دوستام و برای عروسی یه روز رفتم پیش ربابه که نی نیش یعنی علیرضا تازه به دنیا اومده بود یه روز هم رفتم پیش فاط...
نویسنده :
سارا
14:54
ماه هشتم(من و فرشته ام)
ماه هشتم (من و فرشته ام) اینم ماه هشتم امروز ماه هفتم تموم شد و وارد ماه هشتم شدیم تو این ماه دخمل من و بابایی كامل شكل گرفته. تغيير وضعيت مي دهد. سر و ته مي شود موهاي نرم كاهش مي يابد. در صورت تولد احتمال زنده ماندن وجود دارد. در ماه هشتم قد جنين به40 سا...
نویسنده :
سارا
13:46
تغذیه کودک 8 ماهه
- نحوه تغذيه تکميلي در دو هفته اول ماه هشتم : د ر اين دو هفته ضمن دادن سوپ ، فرني يا حرير بادام ، زرده تخم مرغ هم به رژيم غذايي شيرخوار اضافه مي شود .بنا براين در اين سن به کودک بايد 5 وعده غذا داده شود . بدين ترتيب که صبح زرده تخم مرغ ، ساعت 10 صبح ( بين صبحانه وناهار ) 3 قاشق مربا خوري فرني يا حريره بادام ،ظهر 3 تا 6 قاشق مربا خوري سوپ ، عصر مجددا" 3 قاشق مربا خوري فرني يا حريره ودر شب دوباره 3 تا 6 قاشق مربا خوري سوپ به کودک داده شود . در اين زمان مي توانيد کم کم از سبزيهاي نشاسته اي مثل سيب زميني ، کدو حلوايي ونخود فرنگي (نخود سبز) به فاصله هر 3 روز به سوپ اضافه کنيد . ضمنا" غلظت سوپ بايد مانند حليم با شد. ...
ماه پنج
خرداد ماه 90 این ماه فقط کمرم و زیر دلم خیلی درد میکنه فرشته من تو روزها خوابی و شبها همش تکون تکون می خوری منم نمی تونم بخوابم ولی اشکالی نداره همین که احساست میکنم خیلی خیلی خوشحالم تو این ماه دایی و زندایی و ستایش و علی رضا اومدن خونه ما البته دایی سعید هم بود منم قبل از این که مهمونا بیان کلی کار کردم و خیلی هم خسته شدم 12 خرداد هم رفتیم خونه بابا بزرگ و مامان بزرگ تهران البته 3 روز بیشتر نموندیم ولی خیلی خوب بود هوام عوض شد دست بابایی هم درد نکنه منو بردش مسافرت تو این ماه یواشکی من وبابایی رفتیم سونوگرافی...
نویسنده :
سارا
12:29


